این دختر ۱۸ ساله ساقی مواد بود
بعد از طلاق پدرومادرم دیگر هیچ وقت رنگ آسایش و آرامش را ندیدم و مدام برای تامین هزینههای زندگی تلاش میکردم تا اینکه یک روز در پارک محله به دام«مهتاب» افتادم و این گونه مسیر زندگی ام تغییر کرد تا جایی که...
بعد از طلاق پدرومادرم دیگر هیچ وقت رنگ آسایش و آرامش را ندیدم و مدام برای تامین هزینههای زندگی تلاش میکردم تا اینکه یک روز در پارک محله به دام«مهتاب» افتادم و این گونه مسیر زندگی ام تغییر کرد تا جایی که...
دختر جوانی که به اتهام فروش موادمخدر در یکی از پارک هادستگیر شده است، در ادامه سرگذشت خود به کارشناس اجتماعی کلانتری گفت: دوران کودکی ام با بقیه بچههای اطرافم فرق داشت چون هربار که مادرم در میان مشاجرههای لفظی و درگیری با پدرم از طلاق سخن میگفت، ترس عجیبی همه وجودم را فرامی گرفت و از شنیدن این کلمه خیلی وحشت داشتم. اما بالاخره در هشت سالگی این کابوس دوران کودکی ام به حقیقت پیوست و آنها از هم جدا شدند.
مادرم سرپرستی مرا قبول کرد، اما بعد از طلاق اوضاع مالی خوبی نداشتیم. مادرم کارگر کارخانه بود. او دوشیفت کار میکرد و میگفت: تو دیگر بچه نیستی و ازآب و گل درآمدی! من هم بیشتر ساعات را در خانه تنها بودم یا اوقاتم را در مدرسه میگذراندم.
خلاصه کلاس هفتم بودم که مدرسه را کنار گذاشتم و از همان زمان به شغل فروشندگی در لباس فروشی، گل فروشی یا کار در رستوران روی آوردم و مشاغل دیگری را نیز تجربه کردم، ولی درنهایت بیکار شدم. ۱۸ سال داشتم که همه مخارج گردن مادرم بود و من حسابی نیاز مالی داشتم. در کل آدم منزوی بودم و دوست و رفیق نداشتم. برای گذراندن وقتم عصرها به پارکی میرفتم که دیگر پاتوق تنهایی هایم شده بود. در یکی از این همین روزها دختری به نام «مهتاب» که چند سال از من بزرگتر بود، کنارم روی نیمکت پارک نشست و به تعریف و تمجید از من پرداخت.
من هم که جذب زیبایی و محبتهای «مهتاب» شده بودم، با او طرح رفاقت ریختم. مدت کمی که گذشت به من گفت: «تو پول لازمی، منم برات یک کار با درآمد بالا پیدا کردم! » او به من گفت که باید در پارک موادفروشی کنم. من هم چون نیاز مالی داشتم قبول کردم. «مهتاب» مواد را از یک فرد دیگر که سردسته باند بود و «جواد» نام داشت میگرفت و به من میداد و دوباردر روز پَکها را میآورد و پولها را از من میگرفت. قرار بود سرماه با من تسویه کند و من روزی ۱۰۰ پَک میفروختم. خلاصه ساقی شده بودم وتقریبا همه مرا میشناختند. ۷ ماه از مواد فروشی ام میگذشت و من در کارم حرفهای شده بودم.
یک روز یکی از مامورها با هوشمندی تمام با پوشش مشتری مواد به من مراجعه کرد و طولی نکشید که خودم را در محاصره پلیس دیدم و گیر قانون افتادم. در بازجویی اولیه که در کلانتری از من داشتند، اسم و نشانی سردسته باند را به ماموران آگاهی و مواد مخدر دادم و «مهتاب» و «جواد» هم دستگیر شدند. اماای کاش....
گزارش اختصاصی روزنامه خراسان حاکی است: با دستور ویژه سرهنگ مجتبی حسین زاده(رئیس کلانتری ) بررسیهای تخصصی پلیس برای شناسایی دیگر افراد مرتبط با این باند پارک نشین فروش مواد مخدر ادامه دارد.