سرآمد انتخاب هوشمندانه

مداخله خارجی: نسخه تضمینی برای جهنم روی زمین!

تنش در روابط بین‌الملل ناشی از مداخلات خارجی، بی‌ثباتی سیاسی، جنگ داخلی و تغییر رژیم.

مداخله خارجی: نسخه تضمینی برای جهنم روی زمین!

کتاب «پیروزی فاجعه‌بار: چرا تغییر رژیم‌های تحمیلی توسط قدرت‌های خارجی به بیراهه می‌رود» نوشته الکساندر بی. داونز، پژوهشی جامع در حوزه روابط بین‌الملل است که پیامدهای سرنگونی دولت‌ها توسط قدرت‌های خارجی را به چالش می‌کشد. این اثر با بررسی دقیق سرنوشت دست‌کم ۱۲۰ مورد تغییر رژیم در بازه زمانی ۱۸۱۶ تا ۲۰۰۸، به این نتیجه می‌رسد که این اقدامات، علی‌رغم پیروزی‌های نظامی سریع، تقریباً همیشه به نتایج ویرانگر و جنگ‌های داخلی خونین منجر می‌شوند.

تحلیلی از ریشه‌های شکست در تغییر رژیم‌های تحمیلی

الکساندر داونز در کتاب خود استدلال می‌کند که براندازی‌های خارجی به این دلیل به جنگ‌های داخلی خونین منجر می‌شوند که دو رکن اساسی هر دولت، یعنی انحصار بر قدرت نظامی و مشروعیت سیاسی را به کلی نابود می‌کنند. نویسنده معتقد است که موفقیت‌های نظامی اولیه در سرنگونی یک حاکم، در واقع پیروزی‌هایی فاجعه‌بار هستند، زیرا بذرهای درگیری‌های بلندمدت را در دل خود دارند.

نخستین دلیل بروز جنگ داخلی، پدیده‌ای است که نویسنده آن را «فروپاشی نظامی» می‌نامد. در اکثر تهاجم‌های نظامی با هدف تغییر رژیم، ارتش کشور هدف به جای تسلیم سازمان‌یافته، به ناگاه متلاشی و پراکنده می‌شود. سربازان و افسران آموزش‌دیده و مسلح به جای تحویل سلاح، به مناطق دورافتاده یا فرامرزی فرار می‌کنند. پیروزی‌های نظامی سریع و قاطع، به شکلی کنایه‌آمیز شرایط را برای شورش فراهم می‌کنند، زیرا دشمن را به طور کامل نابود نکرده و هزاران مرد مسلح و خشمگین را در سطح کشور پخش می‌کنند که آماده آغاز یک جنگ چریکی فرسایشی علیه رژیم جدید و نیروهای اشغالگر هستند. نمونه بارز این وضعیت در عراق پس از سال ۲۰۰۳ و افغانستان پس از تهاجم ۲۰۰۱ رخ داد که به ترتیب انحلال ارتش و متلاشی شدن نیروهای طالبان، زمینه را برای شورش‌های گسترده فراهم آورد.

دلیل دوم، «تضاد میان کارفرمایان رقیب» است. رهبری که توسط یک قدرت خارجی به قدرت می‌رسد، با دوراهی مرگباری روبرو است: او باید همزمان به دو ارباب یا کارفرما با خواسته‌های کاملاً متضاد پاسخ دهد. قدرت مداخله‌گر (کارفرمای خارجی) انتظار دارد رهبر جدید سیاست‌هایی را در راستای منافع ملی آن قدرت اجرا کند، در حالی که مردم و نخبگان محلی (کارفرمای داخلی) انتظار دارند رهبر از حاکمیت ملی و منافع مردم خودش دفاع کند.

داونز توضیح می‌دهد که اگر رهبر دستورات قدرت خارجی را اجرا کند، مشروعیتش را در چشم مردم از دست می‌دهد و به عنوان یک بازیچه دیده می‌شود که این بی‌اعتباری سیاسی، گروه‌های مخالف داخلی را به مبارزه مسلحانه ترغیب می‌کند. در مقابل، اگر رهبر بخواهد برای کسب محبوبیت داخلی در برابر خواسته‌های قدرت مداخله‌گر ایستادگی کند، کارفرمای خارجی ناراضی شده و ممکن است دوباره برای برکناری او مداخله کند یا حمایت‌های حیاتی خود را قطع کند که این امر نیز راه را برای سقوط دولت و هرج‌ومرج هموار می‌کند. این تضاد منجر به بی‌ثباتی مزمن و عدم توانایی دولت تحمیلی در اعمال حاکمیت می‌شود.

نویسنده همچنین اشاره می‌کند که مداخلات خارجی معمولاً به دموکراسی ختم نمی‌شوند، زیرا براندازی، نهادهای دولتی را متلاشی می‌کند. دموکراسی نیازمند دولتی مقتدر و مشروع است، اما مداخله خارجی دولتی ضعیف، وابسته و فاقد ریشه‌های ملی به جا می‌گذارد که بستر مناسبی برای رشد دیکتاتوری‌های جدید یا جنگ‌های فرقه‌ای است. همچنین قدرت‌های مداخله‌گر در عمل همیشه منافع راهبردی خود را بر ارزش‌های دموکراتیک ترجیح می‌دهند.

به گفته داونز، براندازی‌های خارجی، به ویژه «تغییر رژیم‌های مبتنی بر رهبری» که در آن فقط حاکم عوض می‌شود بدون اینکه نهادسازی صورت گیرد، خطرناک‌ترین نوع مداخله هستند و احتمال بروز جنگ داخلی را تا سه برابر افزایش می‌دهند. این رهبران به دلیل فقدان پایگاه پشتیبانی داخلی، به شدت به حمایت نظامی خارجی وابسته می‌شوند که همین وابستگی، خشم ملی‌گرایانه و انگیزه شورش را دوچندان می‌کند.

نمونه‌های تاریخی: پیامدهای فاجعه‌بار مداخلات خارجی

کتاب «پیروزی فاجعه‌بار» با بررسی ده‌ها مورد از مداخلات خارجی، نشان می‌دهد که چگونه این اقدامات نه تنها به افزایش ثبات یا دموکراسی منجر نشده‌اند، بلکه چرخه‌ای از خشونت، بی‌ثباتی و تخریب نهادی را به ارمغان آورده‌اند. در ادامه به برخی از این نمونه‌های برجسته اشاره می‌شود:

هندوراس: آزمایشگاه بی‌ثباتی و مداخلات مکرر

هندوراس با هشت بار تجربه براندازی خارجی، در رتبه اول جهان قرار دارد. تمامی این مداخلات از نوع «تغییر رژیم مبتنی بر رهبری» بوده‌اند که در آن قدرت خارجی صرفاً شخص حاکم را عوض کرده و هیچ تلاشی برای نهادسازی یا توسعه سیاسی انجام نداده است. این تکرار مداوم نشان‌دهنده یک نتیجه فاجعه‌بار بزرگ است: هیچ‌یک از این براندازی‌ها نتوانسته‌اند نظم یا ثبات پایداری ایجاد کنند؛ بلکه هر براندازی تنها زمینه‌ساز درگیری بعدی و مداخله خارجی دیگری شده است. رهبران تحمیلی مانند «لیوا» در ۱۸۷۶ یا «داویلا» در ۱۹۰۷، همگی با زور و کودتا از قدرت کنار رفتند، امری که انتقال مسالمت‌آمیز قدرت را در این کشور به کلی از بین برد و آن را به «آزمایشگاه شکست تغییر رژیم» تبدیل کرد.

افغانستان: چرخه‌ی خشونت بی‌امان

افغانستان با شش مورد تجربه براندازی تحمیلی، یکی از برجسته‌ترین نمونه‌های شکست مداخلات خارجی است. داونز نشان می‌دهد که این مداخلات به جای ایجاد ثبات، به چرخه‌ای از جنگ‌های داخلی، شورش‌های بی‌پایان و هزینه‌های گزاف انسانی و مالی تبدیل شده‌اند. این روند از تهاجم اول بریتانیا در سال ۱۸۳۹ (که به قتل‌عام ارتش بریتانیا و ترور شاه شجاع انجامید) تا مداخله اتحاد جماهیر شوروی در ۱۹۷۹ (که به جنگ ۱۰ ساله و فروپاشی شوروی کمک کرد) و تهاجم ایالات متحده در ۲۰۰۱ (که با فروپاشی ارتش طالبان و ایجاد پناهگاه‌های امن در پاکستان، زمینه را برای شورش‌های طولانی فراهم کرد) ادامه داشته است. مشکل «کارفرمایان رقیب» نیز در دوران حامد کرزی به وضوح دیده شد که میان خواسته‌های آمریکا و نیاز به کسب مشروعیت داخلی گرفتار بود.

مکزیک: تخریب نهادهای دولتی و جنگ چریکی

مداخله فرانسه در مکزیک طی دهه ۱۸۶۰، نمونه‌ای برجسته از «پیروزی فاجعه‌بار» است. ارتش فرانسه در ۱۸۶۳ مکزیکوسیتی را تصرف و ماکسیمیلیان اتریشی را به عنوان امپراتور منصوب کرد. با این حال، ارتش رئیس‌جمهور خوارس به جای تسلیم، متلاشی شد و سربازان مسلح آن در سراسر کشور پراکنده شدند تا هسته‌های اولیه یک جنگ چریکی فرسایشی را شکل دهند. ماکسیمیلیان نیز در دام «تضاد کارفرمایان رقیب» گرفتار شد؛ از یک سو ناپلئون سوم خواستار خروج نیروها و از سوی دیگر حامیان داخلی به دلیل سیاست‌های لیبرال از او رویگردان بودند. با عقب‌نشینی فرانسه، ماکسیمیلیان در سال ۱۸۶۷ توسط جوخه اعدام تیرباران شد، امری که نشان‌دهنده شکست کامل این مداخله در ایجاد ثبات بود.

چین: هزینه‌های انسانی فاجعه‌بار

مداخله ژاپن در چین در سال ۱۹۲۸ با ترور «چانگ تسو-لین» (حاکم منچوری) به امید نصب یک رهبر مطیع صورت گرفت. اما این «پیروزی نظامی سریع» به یک شکست استراتژیک تبدیل شد. «چانگ شوئه-لیانگ»، پسر و جانشین او، به جای تبدیل شدن به مهره ژاپن، در دام «مشکل کارفرمایان رقیب» گرفتار شد و برای کسب مشروعیت داخلی، با «چیانگ کای‌شک» و حزب ناسیونالیست متحد شد. این اتحاد ملی‌گرایانه، ژاپن را به خشونت عریان و جنگ تمام‌عیار دوم چین و ژاپن (۱۹۳۷) سوق داد که میلیون‌ها کشته بر جای گذاشت.

زئیر/کنگو: سرآغاز جنگ جهانی آفریقا

مداخله رواندا و اوگاندا در زئیر (کنگو) در سال ۱۹۹۷ برای حذف تهدید شبه‌نظامیان هوتو، با نصب «لوران کابیلا» آغاز شد. کابیلا پس از به قدرت رسیدن، برای کسب مشروعیت داخلی، به سرعت علیه حامیان رواندایی خود موضع گرفت و حتی با دشمنان آن‌ها (هوتو‌ها) متحد شد. این چرخش باعث شد رواندا و اوگاندا تنها یک سال بعد تهاجم دوم را برای سرنگونی او آغاز کنند. نتیجه این مداخله، به جای صلح، به بروز «جنگ جهانی آفریقا» انجامید که مرگبارترین درگیری در تاریخ مدرن قاره بود و به کشته شدن میلیون‌ها نفر منجر شد. خود کابیلا نیز در سال ۲۰۰۱ ترور شد.

نیکاراگوئه: ده‌ها سال بی‌ثباتی و وابستگی

مداخله ایالات متحده در نیکاراگوئه در اوایل قرن بیستم، با سرنگونی «خوزه سانتوس زلایا» آغاز شد و سپس با تحمیل «قراردادهای داسون»، کنترل گمرکات و منابع درآمدی نیکاراگوئه را به آمریکا واگذار کرد. این اقدام، رهبران جدید را فاقد مشروعیت داخلی ساخت و منجر به جنگ داخلی خونینی در سال ۱۹۱۲ شد. آمریکا برای دهه‌ها مجبور شد نیروهای نظامی‌اش را در این کشور مستقر نگه دارد تا دولت‌های دست‌نشانده‌اش سقوط نکنند. این مداخله، نیکاراگوئه را به جای ثبات، به چرخه‌ای از بی‌ثباتی مزمن فرو برد.

گواتمالا: میراثی از دیکتاتوری و خونریزی

مداخله ایالات متحده در گواتمالا در سال ۱۹۵۴ (عملیات PBSUCCESS) با هدف سرنگونی دولت دموکراتیک «جاکوبو آربنز» صورت گرفت. با وجود یک پیروزی سریع اولیه، این مداخله منجر به استقرار حکومت «کارلوس کاستیلو آرماس» شد که با سرکوب گسترده، لغو اصلاحات ارضی و ایجاد «شکار جادوگر» علیه کمونیست‌ها، جامعه را دچار هرج‌ومرج کرد. تحقیر ارتش گواتمالا و مشکل «کارفرمایان رقیب» منجر به شورش نظامی MR-13 و آغاز یک جنگ داخلی ۳۰ ساله شد که ده‌ها هزار کشته بر جای گذاشت و میراثی از دیکتاتوری نظامی و خونریزی را برای گواتمالا به ارمغان آورد.

ویتنام جنوبی: چرخه‌ی کودتا و جنگ تمام‌عیار

مداخله ایالات متحده در ویتنام جنوبی با حمایت از کودتا علیه «نگو دین دیم» در سال ۱۹۶۳، به امید بهبود وضعیت نظامی انجام شد. اما رژیم جدید تحت رهبری «دوآنگ وان مین» نیز در دام «مشکل کارفرمایان رقیب» گرفتار شد؛ واشنگتن خواستار تشدید جنگ بود، در حالی که مردم و نخبگان محلی خواهان راه‌حل سیاسی و کاهش نفوذ بیگانگان بودند. این تضاد، منجر به سرنگونی «مین» تنها سه ماه پس از به قدرت رسیدن شد. این چرخه از کودتاهای پیاپی، ویتنام جنوبی را در چنان هرج‌ومرجی فرو برد که ایالات متحده مجبور شد برای جلوگیری از سقوط کامل کشور، به طور مستقیم وارد یک جنگ تمام‌عیار و ویرانگر شود.

در نهایت، داونز استدلال می‌کند که تغییر رژیم‌های خارجی به جای حل تضادها، صرفاً شکل آن‌ها را از یک درگیری بین‌المللی به یک جنگ داخلی خونین و طولانی تغییر می‌دهد که هزینه‌های آن برای قدرت مداخله‌گر و کشور هدف، بسیار سنگین‌تر از هر پیروزی اولیه است.

ارسال نظر